سپيدترين

آرامش3

مدت نسبتا بلندی است که سری به اینجا نزده بودم شاید پی یک پست مناسب می گشتم که گمان می برم اینک برایم فراهم شده است

مدتها در پی آرامش بودم چیزی که بتوانم با آن از انبوه شک و تردید ها، افسوس ها و اندوه ها بکاهم. پس از کندوکاوهای فراوان یافتم آن چه را که در پی اش بودم. پایه ای استواربرای باورهایی راستین، این که دوست بداری، مهر بورزی، سازگار باشی، خوش بین باشی، پیش داوری نکنی،و مهم ترومهم تر از همه اینکه باور کنی که خداوند همیشه، همه جا، بهترین دوست و یاور توست. نگاهت به زندگی نگاهی چند بعدی باشد نه تک بعدی، همیشه جنبه های مختلف هرپدیده و مساله ای را ببینی وسهم عمده خودت را درهر چیزی فراموش نکنی. آن گاه است که می بینی هیچ چیزبدی وجود ندارد،کافی است نگاهت را کمی ژرف کنی، چشمانت را باز تر کنی، تنگ نظری و باریک بینی به خرج ندهی، نگاه حساب گرانه نداشته باشی( البته بی حساب هم نباشی)، در موقع لزوم کمی جسارت به خرج دهی اما هیچ گاه خشمگین نشوی. خشم، اندوه، پیش داوری، بی گذشتی،... بزرگترین آفات زندگی شخصی واجتماعی هستند. اگر می خواهیم اززندگی لذت ببریم، بدهکار وجدان وخود و دیگران نباشیم، طعم شادی و خوشبختی را بچشیم، پس نگاهمان را به زندگی تغییر دهیم.به قول حضرت لسان الغیب:

کمتر از ذره نه ای پست مشو مهرورز     تا به منزلگه خورشید رسی چرخ زنان

 

   + فريبا ; ٤:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱۸
    پيام هاي ديگران ()

آرامش(2)

 عرفان

عرفان به طور ضمنی به معنی شناخت است و هر جا که شناخت باشد. در پی آن ایمنی و آرامش نیز معمولا می آید و تو از این همه ازدحام فکر و ایده و اندیشه و دل مشغولی و حسرت و آه و...به دامان آن پناه می بری. با خود با هستی با تمام کاینات خلوت می کنی.پای سخنرانی های استاد حسین الهی قمشه ای می نشینی و خوب گوش می دهی و آرامش می گیری،مثنوی را باز می کنی و می خوانی و دنیا در پیش چشمانت رنگ دیگری می گیرد و تو کافی است مدت زمان نه چندان بلندی شاید ١۵ دقیقه در گوشه ای ساکت آرام و تاریک  بنشینی و کف دست ها یت را رو به پشت روی پاهایت می گذاری و اجازه می دهی آن انرژی لا یتناهی که در چاکراه های وجودت خفته است  از کف دست ها بیدار و آزاد به غلیان و شور جذبه در آید و تو سیلان آنها را حس می کنی و...

   + فريبا ; ٤:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱۸
    پيام هاي ديگران ()

آرامش(1)

آرامش

چه واژه ی زیبایی ازاون واژه های زیبایی که ما در پی اونا هستیم تا باپیدا کردنشون به آسودگی برسیم و گاهی اونا رو گم می کنیم 

از قدیم گفتن عاقبت جوینده یابنده است.آره منم پس از این همه پی آرامش گشتن،دارم پیداش می کنم.الیته شاید واسه داوری یه کم زود باشه اما از اون چیزهایی که خیلی چشم به راهت نمی گذاره البته باید مثل خیلی چیزاهای دیگه دید مطلق گرایی رو کنا رگذاشت و با دقت با چشم بازنگاه کرد.چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید

این بار برای رسیدن به آرامش به دامان عرفان پناه بردم مدت زمان زیادی نیست که آغاز کرده ام امادر این مدت آرامش عجیبی داشته ام نمی خواهم آسمون و ریسمون ببافم یا اینکه بی خود پروپاگاندا و تبلیغ به راه بیاندازم اما مدتی است که از آن همه تتش و دلشوره و بیزای و کلافگی و خستگی و ...تا حدود زیادی راحت شده اما شرکت در کلاس های پر شور و جذبه ی عرفان حلقه،آشنایی بامفاهیم و روش هایی که در عین سادگی و روانی چقدر می توانند مفید باشندآشتی با هستی با خود با تمام آنچه که در هست و نیست در وجود . عدم موج می زند تعبیرهای تازه از مرگ از بهشت از دوزخ از برزخ از دین و ایمان از رسیدن از راه های کاستن از دردها و مشکلات ازهر...

زعقل اندیشه ها زادی که ادم را بفرساید    گرت آسودگی باید برو عاشق شو ای عاقل    

   + فريبا ; ۸:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱۱
    پيام هاي ديگران ()

بازگشت

 

بالاخره تمام شد.

شب های سرد و تنهای کردستان،جاده های بی پایان و ساعات انتظار تا رسیدن به مقصد.

برگشتم

اما گویی خبری از خشنودی نیست.گویی تمام جهان اطراف ما جایی برای رسیدن به آرامش،رضای دل،سبکی روان،شادی روح...نیست.

براستی در کدام گوشه ی این هستی متناقض می توان آرام گرفت.متناقض؟

بله از یک سو آن چنان وسیع که فرسنگ ها دور وازسویی دیگر آنچنان نزدیک که کاملا می شناسیش.براستی چرا در این دنیا نمی توان به آرامش،به مطلق بودگی،به وضوح و روشنی دور از ابهام به حقیقت،به خشنودی...رسید.

 شاید جای ما اینجا نیست.شاید به اینجا تعلق نداریم اما کی و کجا می توان به آن آرامش رسید؟و آیا می توان رسید؟آیا آرامشی وجود دارد؟یا نه ما مثل نقش آفرینان سریال  lost بازیچه تعدادی دکمه و شمارش گر هستیم.هر کدام یک lost در درون و بیرون خود هستیم  وشاید مرگ تنها چیزی است که ما را ازین گمشدگی می رهاند و پیدا می شویم.

   + فريبا ; ٤:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢۸
    پيام هاي ديگران ()

چشم های شسته شده

اين روزها با گويی با تمام روزهای گذشته از اول تا حالا فرق داره از بيست مهر  به بعد اين طور شدالبته هيچ دو روزی نيست که کاملا مثل هم باشه اما اين روزا از يه رنگ ديکه اس البته شايد هم به خاطر ديد منه

   + فريبا ; ٥:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٤
    پيام هاي ديگران ()

مرگ

 «مرگ پايان هستی است» اين باور نادرستی است که در ذهن بسياری از افراد جا داشته و دارد.مرگ آغازی است به بودنی ديگر متفاوت از هستی موجود ؛مرگ نه تلخ و گزنده و نه وحشت آور است مرگ يك سفر است سفري به منتهي اليه وجود به ينگه ديگر وجود آدمي. اما چرا زندگان از آن می گريزندچرا غريزه صيانت نفس؟شايد خوگرفتن به زندگی؛پوشيدگی و بی بازگشت بودن مرگ؛وابستگی به دنيا ودارايی هايش...ما را از مرگ می هراساند گرچه همه می دانيم که سرانجام روزی نوبت ما خواهد رسيد اما گويی باور نداريم و حتی الامکان از آن می گريزيم.در اردوگاه آشوويتس همين آدميان برای کمی بيشتر زنده ماندن دست به چه کارهای غير انسانی که نمی زدند.به قول هابز انسان گرگ انسان است.حال همين آدمیان که طيفی به بلندای قعر رذالت تا اوج رشادت هستند تنها نقطه ی مشترکشان همين مرگ است حتی زندگی دنيوی نيز نقطه ی مشترک همه نيست چرا که بسياری در نطفه می ميرند حال چرا او از همين تنها وجه مشترک خود و هم نوعانش اين سان می گريزد.مرگ تلخ نيست بد نيست حقيقتی انکار ناپذير است وجودی است که در عين بودن با هرکسی عدم پنداشته می شود.مردن گذرگاهی است به محيطی ناشناخته و وسوسه برانگيز اما انسان کنجکاو با ترس از دادن هستی فعلی خود از کشف آن می هراسد.انسان با درد زاده می شود درد جدايی نوزاد از دنيای کوچکش و درد زاييدن مادر اما چون به تصور عموم درد بيشتر با مرگ همراه است تا زندگی از اين رو آدم درد گريز از مرگ می گريزد و چه غافل که درد بيشتر همراه زندگی است تا مرگ.درد مرگ تنها در بريدن آخرين نفس است و زان پس درد برای بازماندگان است. اما درد زندگی از زايش تا همان يک نفس ادامه دارد و بزرگترين درد آدمی همان درد بی خبری و نادانی است.که نمی داند و می گريزد تمام دردها از نوعی بيماری جسمی يا روحی يا هر دو است و بيماری جزيی از زندگی درد بی دردی نيز از زندگی است که خود از بدترين دردهاست.ترس از مردگان و گورستان نيز که از دير باز در مخيله و عملکرد آدميان بوده و هست نيز درد از دست دادن زندگي است؛زهی افسوس که انسان خيال پرداز حقيقت گريز از هم نوع زنده خود در امان نيست و از مرده می گريزد مرگ بد نيست چون والاترين انسان ها نيز آنهايي هستند كه زندگي خود رافداي ديگران مي كنند و به استقبال مرگ مي روند!مرگ تنها فقدان وجودي در اين دنيا و زندگان اين جهان است.جبر زنده ماندن آنقدر سنگين است که خودکشی آخرين راه گريز از اين جبر است.به قول مولانا در بلا بودن به ازبيم بلاست.ياد مرگ ترس از دست دادن زندگی را زايل می کند.مرگ جبر نيست تنها وجه برابری آدميان است.در پيوستار مرگ و زندگی:

پروردگارا چگونه زندگی کردن را به من بياموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت.

 

 

   + فريبا ; ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٢
    پيام هاي ديگران ()

زيستن

انسان محکوم است ومختار مجبور است و آزاد.اصلا انسان وجودی است متناقض خودش به نهايی جمع اضداد است.خير و شر نيک و بد...

خداوند در قرآن فرموده که بار امانت الهی بر همه عرضه شد و تنها انسان آن را پذيرفت.اين آدمی  متناقض به لحاظ تناقض وجوديش چقدر بايد قوی نيرومند و نستوه  منعطف سر سخت و رنج کش چون کوه باشد مثل يک درخت که در اوج توفان اکر خم نشود می شکند و مثل يک سنگ گران و سخت در تمام مصايب پستی و بلندی ها در هر لحظه بايد به سويی بچرخد. شايد زبان به همين دليل استخوان ندارد تا به راحتی به هر سويی گردش نمايد شايد گستره ی پرواز فکر به اين دليل نا محدود است تا شايد برای پيمودن مسير پر پيچ و خم زندگی راه به جايی بيابد.راه زندگی دور صعب العبور پر پيچ و خم پر فراز و نشيب وتاريک و مه آلود است.در اين مسير عقل دور انديشی شکيبايی تامل در کار سعه صدر گذشت چشم پوشی زيرکی و هشياری...ملازمان سفر هستند و بی اينها فرجامی در کار نخواهد بود.

   + فريبا ; ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۳۱
    پيام هاي ديگران ()

بوی پاييز

 زندگی ماشينی امروزه غرق شدن در تکنولوژی منظره ی اتوبان ها و ماشين های بی شمار سرکش آن آپارتمان های قوطی کبريتی و برج های مسکونی و کارخانه هاو مجتمع های تجاری سر به فلک کشيده استشمام بوهای ناشی از سوخت های فسيلی جريان هوای سنگين و دود آلود پديده وارونگی دما و باران های اسيدی و گرم شدن تدريجی کره زمين...و در اين ميان کلافگی و آشفتگی خستگی و تنهايی انسان های شهر نشين عصر ما حاکی از فقدان و خلا يا دست کم نقصان چيزی به نام طبيعت است.شايد عامل بسياری از مسايل و مشکلات ما دوری انسان از طبيعت باشد.طبيعت مادر انسان است.و در اين هنگامه جدايی است که تنها يک چيز به او آرامش می دهد.رفتن به دامن طبيعت و مدتی در او و با او بودن. دل سپردن به زيبايی اش گوش دادن به آوايش ولمس تنش از نزديک چه صفايی دارد.فصل زرين و زيبای پاييز در راه است از اين پس خش خش برگ های کف خيابان ها هر گوشی را خواهد نواخت رنگ های زيبای خزان چشم هر بيننده ای را می نوازد کوچ  شبانه پرندگان  وزش نسيم های خنک بوی خاک مرطوب و  لطافت هوا...همه و همه تحفه های بی مثال اين فصل زيبايند وافسوس غرق شدن در زندگی ماشينی ما را از درک همه همه اينها محروم می کند.

   + فريبا ; ۱:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/٢۸
    پيام هاي ديگران ()

سبزه ها آنسوی حصار

ما در زبان فارسی ادبیات فولکلوریک جالبی داریم منابع بی شماری از مثل هایی که با وجود گذشت سالیان دراز و پیشرفت های فراون در زندگی باز هم توجیه گر بسیاری از مسایل زندگی کنونی ما هستند.جالب توجه است که گاه مترادف این مثلها در زبان های دیگر هم هست مانند مثل مرغ همسایه غاز است در انگلیسی مثلی است که می گوید سبزه های ان سوی حصار سبزترند.غرض از این پیشگفتار باز کردن بابی مبنی بر اینکه بسیاری از ما واقعا قدر داشته ها را نمی دانیم است.گمان می کنیم حوزه های تجربه نشدهمان حتما بهتر است و قدر موقعیتی را که در آنیم را نمی دانیم .خود من دچار این مساله شده ام و حالا که به پشت سرم نگاه می کنم می بینم نه تنها غاز یا سبزتر نبود بلکه کلاغ و خزان بود اما شاید لازم بود چشم هایم را کمی گشادتر وحوزه دیدم را وسیع ترکنم و دست از این شاخه به آن شاخه پریدن را بردارم و روی همان شاخه ای که بودم سعی کنم اوج بگیرم البته در توجیه آن باید گفت انسان به خاطر انسان بودنش اشتباه می کند و اما در واقع باید کمی بیشتر دقت کرد و همه ی جوانب را در نظر گرفت.به نظر من اگر به مرغ خودمان قانع باشیم چه بسا که برایمان تخم دو زرده هم بگذارد واما ما به خاطر بلند پروازی ها و خام اندیشی ها آن را نبینیم.فقط با کمی دقت به سبزه های این سوی حصار می توان از بار بسیاری از آشفتگی های روحی و فکری کاست و مسیر را بهتر پیمود شاید گاهی می خواهیم  از راه میان بر برویم اما راه اصلی را نیز گم می کنیم و به میان برهای اصلی توجه نمی کنیم.به امید اینکه حال را به هوای به دست آوردن آینده از دست ندهیم و اسیر مرغ همسایه ی غاز نما نشویم.

   + فريبا ; ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/۳۱
    پيام هاي ديگران ()

کوردلی

اولين باری که با سهروردی آشنا شدم در دوران نوجوانی بودم.وقتی می خواندم  که به جرم بدعت در دين آن هم از ديد علمای متحجر و متعصب وابسته به حکومت شمع آجينش کردند بی اختيار اشک می ريختم که از روی احساسات بود.ديشب مشغول خواندن کتاب های او بودم که در قطع های نسبتا کوچک و نازک با ترجمه فارسی به چاپ رسيده است.وقتی به کتاب لغت موران رسيدم با خودم فکر کردم که چه زيبا در حکايت های آن می توانزندگی خود وی و افکارش را ديد در حکايت هدهد و بومان براستی هدهد خود سهروردی بود که در ميان بومان کوردل و قشری و مطلق گرای حکومتی آن دوران اسير شده بود. اما برايم جالب بود که سهروردی چون هدهد خودش را به نابينايی نزد و تا از منقار و مخلب بومان در امان باشد و به اين پاسخ رسيدم رسالت انسان بودنش با او اين مجال را نمی داد و انقدر با چشم های باز با جغدهای دورانش پيام روشنايی را داد تا آنها را بيدار کند اما آنها کورتر از آن بودند که توانايی درک چشمه ی خورشيد درخشان را داشته باشند.امروزه هم علی رغم اين همه رشد و پيشرفت کوردل های فراوانی هستند که مثل جغد از روشنايی فرار می کنند و از ظلمت خورشيد و از تيرگی روز دم می زنند.حتی در نهايت حماقت از خود وجوديشان هم گم شده اند و به راه نمی آيند گويا امروزه از سهروردی تنها نامی بر تابلوی يک خيايان طويل از شمال  به جنوب مانده و بس اما از فکر سهروردی گونه از حکمت خسروانی اش از نور و روشنايی اش از انديشه های پاک و لطيفش  عملی بر ارکان ديده نمی شود اگر هم کسانی هستند از ترس شمع آجين شدن چون در ديار بومان افتاده اند چون هدهد خود را به کوری زده اند و چشم باهند که کی می توان از ديار آنان پرکشيد غافل از اينکه ديار بومان ديار همان هدهد نيز هست اما هدهد ارمان شهر خود را در جای ديگری می جويد

   + فريبا ; ٦:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٢۳
    پيام هاي ديگران ()